|
دلنوشته های من برای کسی که هنوز می پرستمش...با اینکه در اوج تنهاییم گذاشت...
|
میروم خسته و افسرده و زار..سوی منزلگه ویرانه خویش ..به خدا می برم از شهر شما..دل شوریده و دیوانه خویش..می برم تا که در نقطه دور..شستشویش دهم از رنگ گناه..شستشویش دهم از لکه عشق..زین همه خواهش بیجا و تباه..می برم تا ز تو دورش سازم..ز تو ای جلوه امید محال..میبرم زنده به گورش سازم..تا از این پس نکند یاد وصال..ناله می لرزد می رقصد اشک..اه بگذار که بگریزم من..از تو ای چشمه جوشان گناه..شاید ان به که بپرهیزم من.....
هیچ وقت دلت نگیره... منتظرت می مونم...
بخون اما به دل نازکت نگیر...

تو می آیی.یقین دارم كه می آیی... زمانی كه مرا دربستر سردی میان خاك بگذارند،تو می آیی یقین دارم كه می آیی.پشیمان هم...... دو دستت التماس آمیز،می آید بسوی من،ولی پر میشود از هیچ،دستی دست گرمت را نمی گیرد..... صدایت درگلوبشكسته وآلوده باگریه،به فریادی مرا با نام میخوانی و میگویی كه؛ همه فریاد خشمت را،به جرم بی وفایی ها،دورنگی ها،جداییها،بروی صورتم بشكن...... سرم بشكن،دلم را زیر پا له كن،ولی بر گرد!مروای مهربان بی من،كه من دور از تو تنهایم....! ولی چشمان پر مهری،دگر برچهره ی مهتاب مانندت نمی ماند...........! لبانی گرم با شوری جنون آمیز،نامت را نمی خواند........! دگر آن سینه ی پر مهر آن سد سكندر نیست، كه سر بروی آن بگذاری و درد درون گویی...........! دو دست كوچكش،با پنجه هایی نرم و لغزنده،میان زلفهای تو بازی نمی گیرد،پریشانش نمیسازد.....! هزاران باره هستی را به پای تو نمی بازد.زن كوچك چه خاموشست.........! تو می آیی، زمانی كه نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد، هراسان،هر كجا،هر گوشه ای، برق نگاهت را نمی پاید، مبادا كه نگاهت بر نگاه دیگری افتد................! محالست این كه بتوانی مرا دیگر بگریانی،برنجانی ولی افسوس آن پیكر كه چون نیلوفری افتاده بر خاك است دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد، به دیوار بلند پیكرگرمت نمی پیچد، جدا از تكیه گاهش در پناه خاك می ماند ودر آغوش سرد گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش،نرم می لغزد جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو دگر آن دستها هرگز بر آن گیسو نمی لغزد، پریشانش نمی سازد،دلی آنجا نمی بازد تو با عشق و محبت باز میایی، آن گرما به جانم در نمی گیردی نمی بخشد اگر صدها هزاران بوسه ازپا تا سرم ریزی؛ دگر مستی نمی بخشد یقین دارم كه می آیی ،بیا ؛ تا آخرین دم هم قدم های تو بالای سرم باشد نگاهت غرق دراشك پشیمانی بروی پیكرم باشد.... دلت را جا گذاری شاید آنجا؛ تا كه سنگ بسترم باشد محالست این كه بتوانی مرا دیگر بگریانی،برنجانی...
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند ، که موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن ، گوشه چندان غزل می سراید
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند کاین مرغ زیبا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم ، آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد
چو روزی از آغوش دریا برآید
شبي هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی ، آغوش واکن
که مي خواهد این قوي تنها بمیرد

نشسته ام در انتهای سیاهی چشمان غارتگر شب
نمی دانم کدام ستاره ی پلید تیر خورده ای آسمان آبی آرزوهایم را غرق در سکوت و ابهام کرد.
به ظلمت بی انتهایش خیره می شوم
جز تنهایی و تنهایی و تنهایی نمی یابم
تو را با تمام وجود می طلبم اما ....
نه ستاره ای هست نه آسمانی نه ابری....
می نالم و به مظلومیت خویش می گریم و به تنهاییم لعنت می فرستم
و بر می خیزم
بر می خیزم و راهی می شوم
قدم در هراس انگیزترین جاده ی پر ابهام زندگی می گذارم و بی پناهیم را با تمام وجود فریاد می زنم....
حس غربتی عجیب سراسر وجودم را فرا گرفته
نمی دانی که اشک هایم چه کودکانه سر ذوق آمده اند
در خود می شکنم و با هر شکست فاصله ای بر می چینم
هر بار به پایان نزدیک تر می شوم
با هر قدم می روم که جاودانه شوم
می روم که دیگر نباشم
می شکنم و با هر شکست تو را فریاد می زنم
نازنینم کاش می دانستی که من کیستم
من از عصر آهن و دودم اما تو از سرزمین عشق و نور
من مدفون لجن زاری بی خاصیتم اما تو ساکن بهشتی آسمانی
من هراس نهفته در کابوس های جوانیم اما تو زیباترین رویای کودکی


خدایا...دلم...

تنهام نذار...جدایی از تو منو نابود می کنه... تنهام نذار...من دلم از گل نرم تره...تنهام نذار...بدون تو عاقبتم نابودیه...

کابوس
خدایا ، وحشت تنهاییم کشت
کسی با قصه من آشنا نیست
در این عالم ندارم همزبانی
به صد اندوه می نالم _ روا نیست
شبم طی شد کسی بر در نکوبید
به بالینم چراغی کس نیفروخت
نیامد ماهتابم بر لب بام
دلم از این همه بیگانگی سوخت
به روی من نمی خندد ا میدم
شراب زندگی در ساغرم نیست
نه شعرم می دهد تسکین به حالم
که غیر از اشک غم در دفترم نیست
بیا ای مرگ ، جانم بر لب آمد
بیا در کلبه ام شوری برانگیز
بیا ، شمعی به بالینم بیاویز
بیا ، شعری به تابوتم بیاویز !
دلم در سینه کوبد سر به دیوار
که: « این مرگ است و بر در می زند مشت»
_ بیا ای همزبان جاودانی ،
که امشب وحشت تنهایی ام کشت

زندگی تکراریست
خنده ها تکراری گریه ها تکراریست
من در این تکرارها مانده در بهت و سکوت
دیگران می خندند و دلم می داند که چقدر تکراریست
همه جا غرق سکوت
کوچه ها رو به غروب همه جا تاریک است
پیش رو تاریکی پشت سر تاریکی
دل من می ترسد
ترس هم تکراریست ....
آرزويم اينست :
نتراود اشک در چشم تو هرگز
مگر از شوق زياد
و به اندازه هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنکه تو را مي خواهد
و به يک لبخند تو از خويش رها مي گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه
که دلت مي خواهد
آرزويم اينست...
شاد باشي و دل آرام


شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس از یك جستجوی نقره ای دركوچه های آبی احساس
تورا از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید واكردم
نمیدانم چرا رفتی
نمیدانم شاید خطا كردم
خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو
و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم
سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردی
تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی
وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد
و بعد در آغوش رقیبی مست و بی پروا
تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی
که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم
ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست
بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم
و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک
خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار
و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را
و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم
تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را
وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد
به درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد

نگو ديره
نگو ديره كه دلم بى تو ميميره
بگو كه هميشه ، عاشقم ميمونى ؛ اى عشق من
زير بارون
زير بارون به ياد تو گريه كردم
چرا رفتى
چرا رفتى ، اى عشق من
بمون
نرو تنهام نذار ، دلم ميميره
ميميره ميميره
صدا
صداى خنده هات ، يادم نميره
نميره نميره

گاه گاهی می شود بود و نبود
گاه گاهی می شود خواند و نخواند
گاه گاهی می شود برد و نبرد
گاه گاهی شايد قلمی بايد زد
به سرانگشت نياز
به روانی اميد
به سياهی درون
گاه گاهی می شود خواست و نخواست
يا خواست و نشد
نه!!! شايد شد و نخواست
چه کسی می داند؟؟؟
گاه گاهی می شود پاک نمود
می شود خاک نمود
گاه گاهی می شود سجده نمود
به هر آنچه که هست
به هر آنچه که شايد باشد
يا نباشد هر چيز که بگويد
هر لحظه وساعت زندگی در حال تغییر است
زندگی گاهی سایه گاهی آفتاب است
پس هر لحظه تا می توانی زندگی کن
چون لحظه ای که وجود دارد شاید فردا نباشد
کسی که تو را از صمیم قلب بخواهد
به سختی در دنیا پیدا می شود
پس چنین انسانی اگر جایی هست
فقط اوست که از همه بهتره
پس تو آن دست را بگیر
چون آن مهربان شاید فردا نباشد
برای استفاده از سایه پلکهای توست
اکر کسی نزدیک تو آمد
اگر هزا بار هم مواظب قلب دیوانه خود باشی
باز هم قلب تو به تپش خواهد افتاد
ولی فکر کن این لحظه ای که هست
داستان آن شاید فردا نباشد

از زمانی که به دنیا آمدم به من گفتند (دوستبدار)
اما حالا که دیوانه وار دوست میدارم می گویند (فراموش کن)
کاش قلبم درد پنهانی نداشت. چهره ام هرگز پریشانی نداشت.
کاش برگهای آخر تقویم عشق...! حرفی از یک روز بارانی نداشت.
کاش می شد راه سخت عشق را ؟ بی خطر پیمود و قربانی نداشت.

به قول خودت:
تا وقتی که عمرم قد بده منتظرت می مونم عزیزم...